دلم انگار چیزی طلب میکند ...
نمیدانم چه می خواهد ...
هر بار برای فرار از شنیدن حرفهایش
بهانه ای می آورم ...
روزها را یکی یکی میبافم اما تمام نمیشود ...
لحظه ها را یکباره سر میکشم
اما باز هم با سرعت به دنبالم میدوند ...
تنهایی را در آغوش میکشم اما
هر چه بیشتر آن را میفشارم ازدحام بیشتر میشود ...
این روزها دلم بی قرار تر از همیشه نفس میکشد ...
بیتابی میکند... میدانم که دلتنگ کسی است ...
اشکهایم بی بهانه دل به غروب میسپارد
و نرم نرمک عاشقی را لمس میکند ...
بی درنگ جاری میشود ...
این روزها همه چیز بهانه می خواهد حتی دل من ...
بهانه ی نفس کشیدنم چیست ؟ نفس نکشیدن ...
مــــــــــــرگ ...
این روزها خودم را به مردن میزنم ...
بهانه ی دلم برای تمام دلتنگی ها....
این روزها عاشقی که نه حتی مردن هم بهانه می خواهد ...
اما من بی بهانه تر از تمام بهانه ها عاشق شدم ...

جایی خوانده ام حالا هم برای تو می نویسم تا بخوانی و بدانی :
مرهم زخم های کهنه ام کنج لبان توست ،
بوسه نمی خواهم سخنی بگو ...